آفتاب پشت ابر

       

.براي اولين بار سيد حسن نصرالله درباره خودش سخن مي‌گويد

            seyyed hasan nasrollah

براي اولين بار سيد حسن نصرالله درباره خودش سخن مي‌گويد. اين گفتگو براي مجله«لومگازين» افتخار آميز است و در حكم پديده‌اي نادر. اين اولين بار است كه سيد حسن نصرالله (دبير كل جنبش انقلابي حزب‌الله لبنان) در مورد زندگيش سخن مي‌گويد. به گونه‌اي كه براستي احساس مي‌شود فردي بسته و متعصب نيست. اواز جبهه‌گيري‌هايش و مبارزات و تلاش و سياستش سخن مي‌گويد. او در اين‌جا هم مي‌خواهد با مردم سخن بگويد.

مردي است كاريزما صفت با روحيه‌اي كه گويي با فولاد آبديده عجين شده است. زندگيش هميشه همراه و همسو با تهديد‌هاي دائم است، از آن سنخ زندگي‌اي كه انسان معمولي  تاب و توان تحمل يك روزش را هم ندارد. هرآن ـ و او بدين آگاه بود ـ امكان داشت كه اسراييل براي نابوديش و نابودي اطرافيان و همسر و فرزندانش اقدام كند. حالا اين اقدام مي‌خواست به‌وسيله بمباران هوايي اقامت‌گاه او باشد، يا به‌وسيله گلوله‌باران كردن او در مسيري دور، همانگونه كه پيش از او اسراييلي‌ها، سيد عباس موسوي رهبر قبلي حزب‌الله را به‌وسيله هلي‌كوپتر در جاده‌اي خلوت ترور كردند. سيد حسن نصرالله با روحيه‌اي بالا و غيرقابل توصيف و با آغوش‌باز از شهادت پسر ناكامش سيد هادي استقبال كرد، هادي در يك درگيري با اسراييلي‌ها در مناطق اشغالي جنوب لبنان شهيد شد، او به عنوان پدر، از شهادت پسرش كه بهشت درب‌هايش را برايش گشوده بود، خرسند مي‌نمود. ما اين را در تلويزيون شاهد بوديم. او از ديگران انتظار تبريك و تهنيت را داشت تا تسلي‌خاطر و تسليت و تعزيت. هيچكس هيچ‌گونه علامت و نشاني از تالم و تاثر در چهره و رفتارش نديد و در اين‌باره همان‌گونه كه اطرافيانش نيز مي‌گفتند ـ هيچ ادعايي هم نداشت، ايمان اين مرد آن‌قدر قوي و فولادين بود كه به‌هنگام خبر شنيدن شهادت هادي هيچ تاثير منفي كه نشان از ماتم باشد در او مشاهده نشد و خبر شهادت پسر ارشدش، براي او همانند او يك خبر عادي و روزمره بود.

هادي، مدت زيادي در كنار ديگر همرزمانشدر صفوف «مقاوت اسلامي» با اسراييل در جنگ بود، او در معرض مرگ قرار داشت و پدرش اين را به‌عنوان شرف و سرافرازي براي انسان‌ها و انسانيت مي‌شمرد، او شهيدشدن را در رودررويي با دشمن‌غاصب يك امتياز و يك افتخار مي‌دانست و او از اينكه هادي خاك مقدسش را با خونش رنگين كرد خرسند بود، هر چند نبايد در چالش اشتباه افتيم كه او مهر پدري نداشت، اگر هادي نبود كه او پدر نبود،‌او براي ديدنش پرپر مي‌زند حسرت ديدار درباره او را دارد، ولي ايمانش به او مي‌گويد كه هادي رستگار شد و ديري نخواهد پاييد كه او را در يك روز بزرگ، در برابر پروردگار مهربانش خواهد ديد، سيد حسن اين‌گونه است، او پسرش را از پنجره ايمان به‌خدا مي‌بيند. سيد حسن هميشه زير سايه تاريك تهديد اسراييل زندگي‌ مي‌كند، او يك هدف متحرك براي اسراييل است، همان‌گونه كه تمام سرزمين لبنان هميشه و هرلحظه هدف و خواسته دشمن است. و مي‌توان گفت كه هرچه مورد تاييد و عشق و محبت سيد حسن است مورد تهديد است، از جمله نيروهاي شجاع حزب‌الله.

«عكس امام موسي‌صدر معشوق سيدحسن»

پدرش «عبدالكريم» سبزي و ميوه‌فروشي مي‌كرد و برادران سيد حسن به او كمك مي‌كردند، وضع مادي پدر كه كمي بهتر شد، دكان بقالي كوچكي در محله باز كرد و حسن براي كمك به پدر به آنجا رفت‌ و آمد داشت، در دكان و بر سينه ديوار آن، عكس امام موسي‌صدر آويزان بود. پسرك كوچك روي صندلي و روبه‌روي عكس مي‌نشست و به آن خيره مي‌شد و تا آنجايي كه به ياد دارد، بيشتر وقت‌ها در روياهاي شيرين و بي‌پايان فرو مي‌رفت. هرچه بيشتر به عكس مي‌نگريست، بيشتر و بيشتر شيفته و واله امام موسي مي‌شد و كار به آنجا رسيد كه آرزو مي‌داشت كه روزي همانند او شود. سيد حسن، مثل بقيه بچه‌هاي محله نبود. آن‌ها فوتبال بازي مي‌كردند، به دريا يا رودخانه مي‌رفتند و شنا مي‌كردند، اما او به مسجد مي‌رفت، مسجد«سن الفيل» يا «برج حمود» يا«نبعه» چون در «كرتينا» محله او، مسجدي نبود.

يك نداي الهي خفي در درونش جوانه زده بود، او با هيچ‌يك از علماي ديني آن‌وقت در ارتباط نبود. خانواده‌اش هم، يك خانواده ديني شاخص نبود، ولي سيدحسن نوجوان، علاقه‌مند به دين بود و اين علاقه در حيطه انجام فرايض معمول مانند نماز و روزه محدود نبود، او فراتر از اين‌ها هم مي‌رفت.

محله و اطراف آن‌كه به «كرتينا» معروف بود او را نشناخت، نه اين‌كه او آدمي گوشه‌گير باشد، بلكه به اين علت كه او دائماٌ محجوب به حيا بود و درون‌گرا، و اين از عرفان صادقش نشات گرفته بود، و اين‌ها از بركات عكس امام موسي‌صدر بود.

در 9 سالگي سيدحسن ـ  آن‌طوركه كه مي‌گويند، به محله«برج» ـ ميدان شهداي سابق رفت، آنجا مركز شهر بود، رفت تا چندتايي كتاب دسته‌دوم، از دست‌فروش‌ها كه كتاب‌هايشان را طبق معمول روي سنگ‌فرش پياده‌روها پهن مي‌كردندو گاهي هم روي گاري‌هاي دستي‌شان به اين‌جا و آن‌جا مي‌بردندو از سود ناچيز آن ارتزاق مي‌كردند، بخرد سيد هر چه گيرش آمد، به خصوص كتاب‌هاي‌اسلامي را مي‌خواندو اگر احياناٌ كتابي گير مي‌آوردكه نمي‌توانست آن را بفهمد كنار مي‌گذاشت تا بزرگ كه شد آن را بخواند.

تحصيلات ابتداييش را در مدرسه محله«النجاح» خواند و از آخرين نفراتي بود كه مدرك«سرتفيكا» را به‌دست مي‌آورد. پس از آن سيدحسن در مدرسه دولتي«سن‌الفيل» درس خواند و چيزي نگذشت كه آتش جنگ‌هاي داخلي 1975 شعله‌ور شد و به ناچار به‌همراه خانواده «كرنتينا» را رها كرده و به روستاي زادگاهش بازگشت و پس از آن تحصيلات دبيرستانش را در يكي از مدارس دولتي شهر بندري صور به اتمام رسانيد. وقتي سيدحسن در محله«كرنتينا» بود، نه خودش و نه هيچ‌يك از اعضاي خانواده‌اش به حزبي وابسته نبودند، در حالي كه چندين سازمان تشكيلاتي ـ بعضي از آن‌ها فلسطيني بودند ـ در آن منطقه فعاليت داشتند. ولي به هنگامي‌كه به «بازوريه» برگشت به صف «جنبش امل» پيوست، و اين انتخاب كاملا خواسته قلبي او بود، چون علاقه شديدي به امام موسي‌‌صدر داشت. در آن زمان او پانزده ساله بود و «جنبش امل» به‌نام «جنبش محرومان» معروف و مشهور بود، اميد و علاقه او به روستاي بازوريه تا حدودي كم‌رنگ بود، روستايي كه محل جولان روشنفكران، ماركسيست‌ها، و به خصوص هواداران«حزب كمونيست لبنان» بود. به هر‌حال او و برادرش «سيدحسين» از اعضاي جنبش‌امل شدندو با اينكه سن‌وسال كمي داشتند بزودي نماينده روستايش شد.

در اين گيرو دار و در عرض چندماه، تصميم راسخ گرفت كه به «نجف اشرف» در عراق برود، شهري مقدس، كه در نزد شيعيان جهان جايگاهي رفيع و بارز دارد و از نظر شيعيان، بهترين جا براي دريافت مطالب و دروس ديني بود، در آن هنگام شانزده ساله هم نبود و براي رفتن كمبودهاي زيادي داشت ولي از آنجا كه خدا با او يار بود در مسجد شهر«صور» به عالمي برخورد او كه«سيدمحمدغروي» بود و از طرف امام ‌موسي‌صدربه‌تدريس مشغول بود. وي همين كه سخن سيدحسن را مبني بر رفتن به نجف براي تحصيل شنيد، نامه‌اي نوشته و به سيدحسن‌ داد، نجف در آن زمان، مدرسه ديني شيعيان بود، در آنجا شاگردان استادان خود را انتخاب مي‌كنند و طلبه‌ها با هم يك زندگي مشترك دارند. سيد محمدغروي دوست و از نزديكان مورد علاقه‌ي آيت‌الله العظمي سيدمحمدباقر صدر بود. و نامه‌اي كه به دست سيدحسن داد توصيه‌اي بود براي پذيرش سيد.

سيد با كمك گرفتن از دوستان و پدرش، مقداري اسباب و اثاثيه و كمي پول نقد جمع‌وجور كرد و به سوي بغدادپرواز كرد و از آنجا با اتوبوس به نجف رفت.

 

شهيد«علي منيف اشمر» از دلاورمردان حزب الله لبنان بود كه براي عمليات شهادت‌طلبانه داوطلب شده و درحالي .كه چندين كيلو مواد منفجره به خود بسته بود وارد منطقه اشغالي عديسه(زادگاه خويش) شد و در مقابل كاروان نيروهاي صهيونيستي با فرياد الله‌اكبر، خود را منفجر كرد و تعدادي از نيروهاي غاصب صهيونيسم از جمله فرمانده كاروان را به درك واصل نمود.

شهادن علي اشمر، يك بار ديگر پايه‌هاي رژيم‌صهيونيستي را به لرزه درآورد، چرا كه دشمن همواره بر اين امر معترف بوده كه:«ما در لبنان مي‌خواستيم كساني را كه در برابرمان مي‌جنگيدند، از مرگ بترسانيم ولي وقتي آنها خودشان همراه با مواد منفجره به مال حمله مي‌كنند و با لبخند خود را منفجر مي‌كنند چه مي‌توانيم بكنيم؟».

شهيد علي اشمر نوجوان 18 ساله لبناني، ساعاتي قبل از شهادت مصاحبه‌اي انجام داد كه متن آن را مي‌خوانيم:

الآن كه آماده شده‌اي تا خون و جان خويش را فداي راه كشورمان كني، براي ما بگو چطور به اين مرحله مهم رسيدي؟

اين مسئله در درون همه انسان‌ها وجود دارد، ليكن كنكاش و جستجو لازم است تا آن را بيابد از خدا مي‌خواهم كه به همه توفيق رسيدن به اين مرحله را عطا كند. انساني كه به اين مرحله مي‌رسد، بايد هيچ‌چيز از تعلقات دنيوي در او نباشدو در عمل مي‌شود درك كرد كه اين دنيا بيش نيست، همان‌گونه كه امير‌المومنين علي(عليه‌السلام) مي‌فرمايد. براي همين است كه انسان به دنبال دنيا نمي‌رود و فقط براي كمك در طي طريق و رسيدن به آخرت نيكو، از آن توشه مي‌گيرد. هر انساني كه خط جهاد و مقاوت را مي‌پيمايد، خصوصا در اين‌جا(لبنان)، در برابر و رودررو با دشمنان خدا، يهودصهونيسم، عشق به شهادتع در باطن آن وجود دارد، فقط لازم است كه آن را بجويد. اگر كسي آن را بيابد به سرعت مي‌شتابد و مدت زيادي در آن غرق مي‌شود. هنگامي كه عشق دروني خويش را يافت، توفيق عمل شهادت‌طلبانه را خواهد يافت هرچند كه وقت زيادي مي‌برد.

مردم سال‌هاست كه منتظر چنين عملياتي هستند ولي توفيق نصيب هر كسي نمي‌شود، و مردم همان‌گونه كه طلب كنند، سريع توفيق خواهند يافت.

الان تو خودت را اين‌گونه يافته‌اي؟

اگر خدا بخواهد، بله. ما به خدا اميد داريم كه پيروزمان كندتا به وصالش برسيم. ليكن الان ما اينجا هستيم ولي من مي‌بينم...

آيا براي اخذ اجازه انجام عمليات شهادت‌طلبانه مدت زيادي منتظر ماندي؟

انجام اين امر(اقدام به عمليات‌ شهادت‌طلبانه) را هفت‌ماه پيش از برادران تقاضا كردم. با فراغتم در مقاومت، اين مسئله آغاز شدو منتظر موافقت آنان ماندم. واقعاٌ فقط خدا بود كه توفيق داد تا در اين عمليات باشم و الان خود را براي انجام آن آماده كرده‌ام.

احساس و روحيات خودت را الان كه آماده رفتن براي انجام عمليات شهادت‌طلبانه هستي، چگونه توصيف مي‌كني؟

اين احساس وصف‌نشدني است. درست مثل اين مي‌ماند كه از كسي بپرسيد«درد» چه شكلي دارد، در حالي هيچ شكلي براي آن  نمي‌شود در نظر گرفت. اين فقط احساسي است در وجود انسان. همان‌طور كه انسان دردمند نمي‌تواند درد خويش را وصف كند. تعبير دقيق‌تر اين سوال شما، سوالي است كه «بهلول» از يكي از خلفاي عباسي پرسيد: بهلول از او سوال كرد: «چه زماني لذت خواب را احساس مي‌كني؟»، خليفه پاسخ داد: «هنگامي‌كه مي‌خوابم». بهلول گفت:«چطور احساس مي‌كني در حالي كه در خواب هستي؟» خليفه‌ گفت: «قبل از اين‌كه بخوابم احساس مي‌كنم». بهلول مجداٌ پرسيد: «چطور احساس مي‌كني لذت خواب را درحالي‌كه قبل از خواب بيدار هستي و بعد مي‌خوابي؟» خليفه گفت: «بعد از اين‌كه خوابيدم». بهلول دوباره گفت: «چطور احساس مي‌كني آن را بعد از اينكه خوابيدي و تو كه خواب هستي و بعد بيدار مي‌شوي؟»!

احساس من هم درست همين‌گونه غيرقابل بيان است. انسان نمي‌تواند احساس و ادراك خود را توصيف كند در حالي كه در طريق انجام عملي است. ليكن انسان سعي مي‌كند كه نيتش خالص براي خداوند سبحانه و تعالي باشد. انسان يك مسئله را در فكر خود قرار مي‌دهد و آن اين‌است كه اتكاي انسان بركار و اعمال نيست بلكه اتكاي او فقط بر رحمت خداوند سبحانه و تعالي است. پس به لطف خدا مي‌تواند به وصال برسدو در فكرش اين همت كه داخل بهشت نخواهد شدمگر به رحمت و لطف خداوند و شفاعت اهل‌البيت(عليهم‌السلام).

 

چه چيزي بيشترين تاثير را براي ادامه راه و انجام اين عمليات بر وجود تو داشته است؟

اين كار يك تكليف شرعي است براي مقاومت در برابر يهود و نبرد با آنان. اين واجب است براي من و هيچ بحث و گفته‌اي در آن نيست. بر هر انسان تكليف است و واجب كه با يهود بجنگد و به هر وسيله ممكن آنان را از بين ببرد. چرا كه آنان دشمنان خداوند هستند. اين يك واقعيت است كه همه مصيبت‌هاي ما و هرآنچه تاكنون برما عارض شده است، از يهود بوده و مي‌باشد.

آيا شهادت حجه‌الاسلام و المسلمين سيدعباس موسوي(دبيركل‌حزب‌الله‌لبنان) تاثيري بر تو داشته است؟

بدون شك شهادت سيدعباس موسوي اثري قوي دربرداشت. آن‌هم نه فقط بر روي من بلكه بر همه كساني‌كه در جنبش مقاومت اسلامي‌ لبنان فعال هستند. هر چند كه مقداري در اين مسئله ملاحظه كرديم، ولي ديديم حجم عملياتي كه قبل از شهادت سيدعباس با تعداد عملياتي كه بعد از شهادت او انجام شد، تفاوت بسياري مي‌بينيم. اين مسئله را حتي در عملكرد‌هاي عادي مقاومت را هم مي‌بينيم. طبعاٌ شهادت او فقط عده خاصي را بيدار نكرد، بلكه همه مردم را بيدار كردو به همه آناني كه حزب‌الله و مقاومت‌اسلامي را چيزي ساده و سبك مي‌انگاشتند، تاكيد كرد كه حزب‌الله يك حركت مردمي است و مردم همه حزب‌الله شدند و حزب‌الله تنها نيست. همان‌گونه كه شهادت او اتحاد و جمع مردم را نسبت به مقاومت راسخ‌تر نمود چرا كه دبيركل آنان به استقبال شهادت رفت و طبعاٌ شما هم براي جهاد، حركت و جنبشي را انتخاب مي‌كنيد كه دبيركل آن را انتخاب كردو در اين راه هم به شهاددت رسيد.

بالطبع شهادت سيدعباس موسوي اثر زيادي برمن داشته، براي طي طريق شهادت. حوادث و همه آنچه قبل از شهادت او دريافته بوديم و با آنچه كه بعد از شهادت سيدعباس برايم نمودار شد، همه آنها را اگر انسان جمع كند، و كسي بخواهد بگويد كه شهادت سيدعباس در آن اثري نداشته است، به‌درستي كه در سينه او سنگ است و قلب نيست، و كسي كه در سينه‌اش سنگ باشد، بايد كه از آن رهايي يابد.

درپايان صحبت و آخرين ديدار و وقتي كه براي ما گذاشتي، آيا وصيتي داري كه براي رزمندگان و مجاهدان مقاومت اسلامي لبنان و همه برادران رزمنده باشد؟

همه آنها را توصيه مي‌كنم به اين‌كه به اين راه التزام داشته باشند و اين‌كه به‌هيچ‌وجه در برابر دشمن در نبرد رودررو نايستد مگر اينكه تصاوير شهدا جلوي ديدگانشان باشد. و هدف مقدسي را كه براي آن شهيد شدند را در نظر داشته باشند. چرا كه با وجود شهدا و رهبران و برادران‌مجاهد است كه دسيسه‌هاي خارجي، چه در سطح نظامي و چه در سطح اجتماعي خنثي مي‌شود و به‌هيچ‌وجه فكر نكنند كه اين دنيا فقط براي زندگي‌كردن در رفاه و خوردن و اولاد و خانواده است. اين مسايل همه طرح و نقشه‌هاي اسراييل است. واجب است كه هر نشاني كه از دشمن در صحنه وجود انسان نقش‌بسته محو و نابود گردد. بايد آن را از ريشه، از بين برد.

تا آنجا كه در توان دارند زندگي شرافت‌مندانه و با عزت براي خانواده‌شان تامين كنند. زندگي‌اي كه از ذلت و ظلم يهود، كه هر روز بر سر اهالي جنوب و بقاع‌ غربي ادامه دارد، به‌دور باشد.

همين‌طور به آنها وصيت مي‌كنم كه مواظب باشيد خون‌شهداء، ضايع نشود. خون آنان و وصايايشان را پاس بدارند و به آن عمل كنند، و به‌هيچ‌وجه در اين امر كوتاهي نكنند، هيچ‌گاه از حركت باز نايستندكه آنان شمع‌هاي روشن هستندكه راه را روشن مي‌كنند. راهي كه هيچ‌گاه خاموش نمي‌شود. كه اگر خاموش شود، بسيار سخت روشن مي‌شود. همان‌گونه كه شيخ راغب حرب براي ما گفته‌اند، وجود اسراييل براي ما چون نعمتي است كه خداوند‌سبحان براي ما اختصاص داده است، براي اينكه سعي كنيم در جهاد با آنان اين نعمت را ضايع نكنيم و از آن بهره ببريم.

امير‌المومنين، علي(عليه‌السلام) مي‌فرمايند: از فرصت‌ها استفاده كنيد كه هم‌چون ابر درگذرند.

طريق جهاد و مقاومت عليه صهيونيست‌ها الان بر ما گشوده است ليكن فردا شايد زماني فرا رسد و نبرد با دشمن صهيونيستي برايمان مقدور نباشد. و اگر اين در قفل شود، بسياري از مردم پشيمان خواهند شد. و تا پشيمان نشده‌اند، وصيت مي‌كنم كه از الان در اين راه حركت كنند و از اين خط پيروي كنندو آن‌چنان تصميم و اراده محكمي داشته باشيد كه هيچ چيز بر شما اثر منفي نگذارد.

خانواده و اولاد از هم گسيخته شود و هرچه كه بشود، مادامي كه عمل براي اسلام باشد مشكلي نيست. آقا امام‌حسين(عليه‌السلام) كه جان همه عالم به فداي خاك پايش باد، همه اهل‌بيت خويش را در راه اسلام فدا كرد و به غير از فرزندش حضرت زين‌العابدين(عليه‌السلام) از اولادش كسي براي او نماند. بايد فكر ما بزرگتر از اين باشد. آنها مي‌خواهند تا وضعيت زندگي را براي ما سخت كنندو ما را در مشكلات قرار دهندتا از اين امكان(ميدان جهاد و مبارزه) بيرون برويم. و جوانان همگي از اينجا خارج شوندو همين‌طور ديگر نيروهاي مقاوم.

و آن هنگام است كه آنها به‌راحتي و سادگي به سرزمين‌مان وارد مي‌شوند. بدون اينكه هرگونه مقاومتي در برابرشان وجود داشته باشد. بايد همه وجودمان مقاومت باشد و عمل در اين مسير را كه، راه مقاومت است، ادامه دهيم.        

لینک نوشته